در آدمى عشقى و دردى و خارخارى و تقاضايى هست كه اگر صد هزار عالم مِلك او شود، كه نياسايد و آرام نيابد. اين خلق بتفصيل در هر پيشه اى و صنعتى و منصبى مي كوشند و تحصيل نجوم و طب و غيرذلك مي كنند و هيچ آرام نمى گيرند، زيرا آن چه مقصود است به دست نيامده است.
آخر معشوق را "دلآرام" مى گويند، يعنى كه دل به
همه چيزهاى عالم، از مال و زن و جامه،مطلوب لغيره است، مطلوب لذاته نيست. نمى بينى كه اگر تو را صدهزار درم باشد و گرسنه باشى و نان نبينى، هيچ توانى خوردن و غذاى خود كردن؟؛ آن درم و زن براى فرزند است و قضاى شهوت؛ جامه براى دفع سرماست؛ و همچنين، جمله چيزها مسلسل است تا به حق جل جلاله. اوست كه مطلوب لذاته